ز هم صحبت بد جدایی جدایی
سلامی چو بوی خوش اشنایی بدان مردم دیده ی روشنایی
درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی
نمی بینم از همدمان هیچ بر جای دلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که انجا فروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گرچه در حد حسنست ز حد می برد شیوه ی بی وفایی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع بسی پادشایی کنم در گدایی
می صوفی افکن کجا می فروشند که در تابم از دست زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند که گویی نبودست خود اشنایی
بیاموزمت کیمیای سعادت ز هم صحبت بد جدایی جدایی
دل خسته ی من گرش همتی هست نخواهد ز سنگین دلان مومیایی
مکن حافظ از جور دوران شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی
اه از ان نرگس جادو که چه بازی برانگیخت واه از ان مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میم ده که نگارنده ی غیب نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد
انکه پر نقش زد این دایره ی مینایی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق اتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببیند که با یار چه کرد



