خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی دبیر
زندگینامه
بیهقی درسال 385 ه. ق در ده حارث آباد بیهق(سبزوار قدیم) به دنیا آمد .نامش را ابوالفضل محمد نهادند. پدر ش اورا در سالهای اول زندگی در بیهق و سپس، در شهر نیشابور به کسب دانش گماشت. ابوالفضل که از هوش ویژهای برخوردار بود و به کار نویسندگی عشق میورزید، در جوانی از نیشابور به غزنین رفته (حدود 412 هـ.ق)، جذب کار دیوانی گردید و با شایستگی و استعدادی که داشت به زودی به دستیاری خواجه ابونصر مشکان بر گزیده شد (صاحب دیوان رسالت محمود غزنوی ). این استاد تا هنگام مرگ لحظهای بیهقی را از خود جدا نساخت و چنان گرامی اش میداشت که حتی اسرار دستگاه غزنویان را نیز با او در میان می گذاشت و این کاربعدها سرمایه گرانبهایی برای بیهقی گردید، چنانکه رویدادهایی را که خود شاهد و ناظر نبوده از قول استادش نقل کرده است.
ادامه مطلب
زمان های قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلت ها وتباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت:بایید بازی کنیم مثل قایم باشک.
دیوانگی فریاد زد:آره قبوله.من چشم می ذارم.چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند.دیوانگی چشم ها یش را بست و شروع کرد به شمردن:!!! یک.....دو.....سه....چهار.........
همه دنبال جایی بودند تا قایم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی شد.
اصالت به میان ابرها رفت.
هوس به مرکز زمین راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت!
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق..
آرام آرام همه قایم شدند.دیوانگی هم چنان می شمرد:هفتادو سه.....هفتادو چهار......
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست.
دیوانگی فریاد زد:دارم میام دارم میام.همان اول کار تنبلی را دید اصلا" تلاش نکرده بود تا قایم بشود!بعد هم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری نبود...
دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت:عشق در آن سوی گل رز مخفی شده .دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند وآن را با قدرت تمام داخل گل های رز فرو کرد.
صدای ناله ای بلند شد عشق از داخل شاخه بیرون آمد.دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:حالا من چه کار کنم؟؟؟چگونه می توانم جبران کنم؟؟؟
عشق جواب داد مهم نیست دوست من تو دیگه نمی توانی کاری بکنی.فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!




